جهانِ هیچ

یک عدد جهانِ پر از هیچ

استاد 13 ساله!

شروع کردم به نوشتن خاطراتی که هر چی عمر بیشتر بشه کمتر جزئیاتش یادم میاد الان رسیدم به وقتی دیپلم طراحی و دوختم رو گرفتم در حالی که داشتم برای کنکور هنر میخوندم و همینطور  آزمون حوزه خیلی پر رو رفتم پایگاه بسیج محله و وقتی شنیدم مربی خیاطی ندارن گفتم من هستم و خب اولش تحویلم نگرفتم ولی به هر لطایف الحیلی که بود قبول کردند اما با قیمت بسیااار ناچیز ولی برام مهم نبود من میخواستم آموخته هام رو محک بزنم.

وقتی رفتم خونه و به مامانم گفتم که چه چیزی رو قبول کردم اولش هنگ کرد رفت در قابلمه رو برداشت اومد نگاهم کردم و در یخچال رو باز کرد خواست بذارتش تو یخچال که متوجه شد قضیه از چه قراره و تا ده روز بعدش که شروع کلاس های تابستونی بود سعی داشت راضیم کنه برم انصراف بدم اما این کار رو نکردم و تازه زنداداشم رو هم ثبت نام کردم تو کلاس خودم .

شب روزی که فرداش اولین روز کلاسم بود تازه یادم اومد یه نگاهی به کتاب های الگو و دوختم بکنم ببینم اصلا چه خبره :) و خب صبح هم خواب موندم و یک ربع دیر رسیدم سرکلاس.

15 هنرجو داشتم وقتی خودم رو معرفی کردم اولین سوالی که ازم پرسیدن این بود که : استاد شما چند سالتونه؟ گفتم 17 

با خودم گفتم الان میگن ما فکر کردیم مثلا 20 سالتون باشه اما گفتن واقعا؟؟ما فکر کردیم کمتر باشین! پرسیدم مثلا چه قدر؟ گفتن :13

باید بگم انگار که لیوان آب یخ و پشتش آب جوش ریختن روی مغزم و ترک برداشتم اما به روی خودم نیوردم و شروع کردم درس دادن خب از جلسه دوم فقط 6 نفر از اون جمعیت اومدن سر کلاس و بقیه انصراف داده بودن اما اصلا مهم نبود من پرقدرت به تدریسم ادامه دادم و خیلی لذت بخشه که میبینم زنداداشم برای بچه هاش لباس میدوزه و هنرجوهای دیگه هنوز هم هروقت من رو میبینن میپرسن استاد دوره پیشرفته نمیذارید؟!

کوچکترین هنرجو 25 سال داشت و بزرگترین 40 سال تعادل رفتاری برام خیلی سخت بود خب 25 ساله زودتر یاد میگرفت و دوست داشت سریعتر درس بعدی رو یاد بگیره  اما 40 ساله رو باید براش صبر میکردم تا متوجه بشه و انتظار دوره کردن داشت .

ایجاد صمیمیتی که باعث نشه هنرجو فکر کنه چون سنم کمه میتونه مثل دوست صمیمیش باهام رفتار کنه و حرمت ها از بین بره ولی در حین حال کلاس سرد و خشک نباشه هم مسئله ای بود برای خودش و خیلی چیز های دیگه ...

الان در آستانه 22 سالگی وقتی به اون روز ها فکر می کنم خیلی خوشحالم و خیلی مرور این خاطرات برام لذتبخشه ، از همه چیز لذتبخش تر اون حس اعتمادی هست که بهم شد و البته من هم بدون نتیجه نذاشتم .

 

۱۲ نظر ۲۲ موافق ۱ مخالف

کاسه آبگوشت

نمی دونم خواهرم به چه درجه ای از عرفان رسیده که وقتی تو آشپزخونه بودم ازم خواست توی کاسه آبگوشت براش آب ببرم indecision

۲۷ نظر ۲۰ موافق ۱ مخالف

کمی حرف

1-دارم دکترم رو عوض میکنم هنوز بابا رو پیدا نکردم که بهش بگم سه شنبه از دکتر جدید نوبت گرفتم و باید با داداش برم تهران.

 

2-قرصام رو قطع کرده بودم نه یعنی یادم میرفت بخورم الان سه روزی هست که شروع کردم دوباره به خوردن و بشدت خواب آوره از 12 و 1 شب میخوابم تاااا 12 ظهر ، عصر ها هم کمی خوابم .

 

3-پروژه ای که دیروز باید تحویل میدادم هنوز کامل نشده چرا؟ چون دست راستم دو روز پیش رگ به رگ شد و درد میکنه.

 

4-نوک نرگس هام داره زرد میشه فکر کنم به خاطر گرمای هواست.

 

5-شما هم کم آشپزی بلدین؟دیروز اتفاقی افتاد که مجبورم بیشتر یاد بگیرم یعنی به جز ماکارونی، پیتزا ، کیک ، برنج کته ، عدس پلو ، سرخ کردن سیب زمینی و بادمجون و قیمه که بلدم دیگه چی هست که باید بگیرم آخه ؟!!!پیشنهاد بدین.

 

6-این چند روزه یکی از تفریحات من و خواهرم شده دیدن استوری های واتساپ ولنتاین دوستاش با دوستان جنس مذکرشون فقط یه نفرشون مامانش براش کادو خریده بود و نوشته بود : ولنتاین برای بچه هاست مردای واقعی گل و شیرینی میخرن نیمه شعبان میرن خواستگاری :)

 

7-دیروز چند تا کتاب خوب بهم معرفی شد که نمیشد ازش گذشت اما نه پول کافی داشتم نه دیگه واقعا جایی برای کتاب توی کتابخونه ام در نتیجه کتاب ها رو با هماهنگی مسئول کتابخونه گرفتم برای کتابخونه مسجد محله به این صورت که چون کار فرهنگی هست پولش رو ریز ریز با صدقه پرداخت کنم ، الان چند سالی هست که با فتوای علما خانواده های منطقمون با وجود اینکه کم درآمد هستن صدقاتشون رو تقسیم میکنن مقداری برای فقیر گرسنه جسمی و مقداری هم برای فقیر گرسنه روحی و خودشون و دیگران از کتاب ها استفاده میکنن.

 

8-یک ماهه که درگیر دو صفحه از شرح چهل حدیث امام خمینی ام دقیقا اون بخش مشارطه مراقبه محاسبش ، در واقع تو عمل کردن به مراقبه اش گیرم ...

 

9-خیلی خوابم میاد.

 

10-دیروز به شوخی به دوستای مشهدیم که اومدن اینجا گفتم برگشتنی من رو هم با خودتون ببرید مشهد و ذوق زده گفتن واقعا میای بریم خندیدم و گفتم نبابا اونجا یه وقت حالم بد بشه بیوفتم رو دستتون چی ؟!...

 

11-قلم موی سمورم رو گم کردم همون که دستش مشکیه و زهش طلایی :(

۱۵ نظر ۱۲ موافق ۰ مخالف

توکل/آزادی

توکل یعنی آزادی از وسیله ها و تکیه بر وسیله ساز، تا آنجا که با تمام وسیله ها مغرور نمی‌شوی که رسیدم و با شکست وسیله ها مأیوس نمیشوی که ماندم ...

+عین صاد

۷ نظر ۱۸ موافق ۰ مخالف

ماسالا یا عذاب روحی؟!

یعنی من فقط منتظرم بفهمم کی پای ماسالا رو به این مملکت باز کرد و اسمش رو انداخت رو زبون این ملت ...
بس کنید دیگه ، چه وضعشه؟!

دو روز دیگه صابون و شامپو ماسالا ، جوراب با رایحه ماسالا ، ماست خیار و ماسالا ، نبات و پولکی ماسالا ،خودکار اکریلی با رایحه ماسالا ، شربت معده با طعم ماسالا ، فلاسالا (فلاقارچ که خوردین؟ این فلافل با ماسالاست شده فلاسالا) ، کیک تولد ماسالا ، ژله ماسالا و ... هم می زنن.

فکر کنید گلفروشا هم چهار روز دیگه گیاه ماسالا بفروشن که هر کس خودش تو خونه ماسالا برداشت کنه و خود کفا بشه ... indecision

۱۸ نظر ۱۹ موافق ۱ مخالف
About me
گر مرا هیچ نباشد نه به دنیا نه به عقبی
چون تو دارم همه دارم دگرم هیچ نباید!

#رَبِّ


طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان