جهانِ هیچ

یک عدد جهانِ پر از هیچ

جهانِ هیچ

یک عدد جهانِ پر از هیچ

جهانِ هیچ

گر مرا هیچ نباشد نه به دنیا نه به عقبی
چون تو دارم همه دارم دگرم هیچ نباید!

#رَبِّ


آخرین مطالب

۱۶ مطلب در ارديبهشت ۱۴۰۰ ثبت شده است

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۷ ارديبهشت ۰۰ ، ۱۵:۴۵
  • جهانِ هیچ

این قسمت: خدمت وظیفه_سربازی

شنبه, ۲۵ ارديبهشت ۱۴۰۰، ۰۲:۱۵ ب.ظ

پدر در حال درست کردن قهوه است، برادر کوچکتر در حال درس خواندن روبه روی تلویزیون است مثلاً کنکور دارد.

+بابا حالا که سربازی نرفته چی؟

_جوابم منفیه!

+تا آخرش اینطوری که نمیمونه بلاخره یه کاریش میکنه

_نه سربازی مهمه

+زن بگیره بعد بره سربازی که راحت تره

_باشه ولی بازم سخته

+حتی اگر به خاطر تاهلش تو شهر خودش خدمت کنه؟!خصوصاً اینکه تحصیلات داره و شرایط خیلی فرق داره با کسی که نداره

_(سکوت)

+اصلاً اینجوری بهش نگاه کنیم این داداش که الان ۱۸ سالشه فکر کنید ۲۵ سالشه و کارشناسی داره، سربازی هم نرفته میخواد برای ازدواج اقدام کنه براش زن میگیرید؟ یا به خاطر این مسئله نمیذارید ازدواج کنه؟ازدواجی که هیچ جا ننوشتن به خاطر این مسئله براش ممنوعه!

×برادر می‌گوید: من با نظر فاطمه موافقم اصلاً خودم ازدواج نکنم نمیرم سربازی :)

+تلویزیون را خاموش میکنم و می گویم:عزیزم تا کنکور چیزی نمونده درس هم نخونی جایگاه چندان مناسبی تو پادگان نداری پس بوخون خودم به وقتش به فکرت هستم :)

_(پدر در حال نگاه به هر دو)

+بابا من روی حرف شما حرف نمی‌زنم ولی می‌خوام شما هم که همیشه همراه هستی اینبار یکمی بیشتر همراهی کنی ،من افتادم تو دوره‌ای که زندگی راحت نیست و بیشتر به خاطر اینکه خودمون راحت نمی‌گیریم، من وسواس شما رو در مسائل دیگه می‌پذیرم ولی این مسئله بلاخره حل میشه.

_آره حل میشه.

+پس دیگه مسئله ای نیست سربازی نرفته؟

_باید فکر کنم

+حتماً حتماً

و شروع می کند به شستن قهوه‌جوش ...

  • جهانِ هیچ

این قسمت: مادر و پدر

پنجشنبه, ۲۳ ارديبهشت ۱۴۰۰، ۱۱:۵۵ ب.ظ

سکانس اول

مادر در آشپزخانه است،دختر وارد می‌شود.

+مامان سوال دارم...

_بپرس

+اگر یه آدمی کچل باشه بـــعد شَل هم باشه یعنی سالم نیست و عقل هم نداره ولی پوولدااااره‌هااا

_خب!

+اجازه میدی باهاش ازدواج کنم؟

_الان ملاکت پوله؟

+عه پس شما هم قبول داری پول معیار اصلی نیست! 

_(عمیق به دخترش نگاه می کند)

+خب حالا که اینجوریه پول هم نداره نظرت چیه؟!

_(سکوت عمیق آمیخته با اخم از سر کلافگی)

+پس شما هم قبول داری  یه آدم سالم و عاقل و بی پول امتیازش بیشتره؟!

= واقعاً نمی دونم چرا با صلوات از آشپزخونه بیرونم کرد-_-

 

سکانس دوم

خانواده بر سر سفره شام نشسته اند، پدر دارد لقمه های آخرش را میگیرد.

+بابا یه چیزی ذهنم رو درگیر کرده، گره‌اش فقط با مشورت با شما باز میشه.

_با دهان پُر: بگو دخترم

+اگر یه آدمی که کچله و سالم نیست ولی خفن پولداره شما بهش زن میدی؟در ضمن خنگ و بی عقل هم هست.

_گوسفند هم داشته باشم نمیسپرم دستش،نه به خاطر اینکه سلامت جسم نداره به خاطر اینکه عقل نداره.

+پس بی پول هم باشه بهش زن نمیدی؟

_نه پول که اصل ماجرا نیست،عقل نداشته باشه چطور میخواد درست خرج کنه درست زندگی کنه؟!

+پس به یه آدم عاقل که بی پول هم باشه دختر میدی؟

_آره چرا ندم ولی اما و اگر داره.

+اما و اگرش چیه؟اصلاً آدم عاقل چجوریه؟

_میبینی طرف 24-25-26 سالشه نه درس خونده نه کارو حرفه یادگرفته نه کار کرده نه هیچی هیچی حداقل سربازی میرفتی خب

کار رو هم عار می دونه،تن به سختی نداده و حاضر نیست بده در حالی که زندگی بالا تا پایینش تلاشه این آدم عقل نداره،آدم عاقل نمیشینه منتظر که کسی بیاد لقمه بزاره دهنش خودش دست داره لقمه میگیره برای خودش،این آدم که هیچ ثمره‌ای حتی کم و کوچک نمیشه دید از همین عمر کوتاش تنبله و نفهمیده جوونی کرده به هیچ و پوچ، حتی اگر پولدار باشه من گوسفندم رو نمیسپرم به این آدم چه برسه به دخترم.

+خب من اینجوری برداشت کردم که اگر کسی درس خونده باشه و یا کار کرده باشه و به هر حال تلاش کرده باشه تو زندگیش....

_البته باید تحقیق کنیم بفهمیم همینجوری الکی نیست.

+اوهوم چقدر خوبه حرفام با نظر شما تکمیل میشه:)، خب اینایی که گفتیم ثابت میشه که در این شخص هست ولی پول نداره درآمدش کمه حتی شاید مثلاً اسنپ کار میکنه شما دختر بهش می‌دی؟

_آره چرا ندم،خدا که نگفته پول نداشتی برو بمیر زندگی نکن و....

=لقمه آخر را بزرگتر می‌گیرد و همچنان که در حال جویدن است از سر سفره بلند می‌شود.

 

سکانس سوم

دختر همچنان بر سر سفره نشسته و دارد ماستش را زیر و رو می‌کند تا برگ های خشک گل محمدی را پیدا کند.

مادر و پدر در آشپزخانه پچ پچ می‌کنند و صدایشان شنیده می‌شود.

پدر:خانم چه خبره؟کسی اومده؟امر خیره؟

مادر:شانه بالا می‌اندازد

دختر: راستش رو بخواید من ....

  • جهانِ هیچ

عمه‌ی لوس

يكشنبه, ۱۹ ارديبهشت ۱۴۰۰، ۱۲:۴۷ ق.ظ

رفته بود سَلمانی و برادر به عنوان جایزه اینکه آرام و ساکت نشسته بود بستنی خرید و آمدند خانه ما...

هنوز در را باز نکرده داد میزد: سلاااام، عمه سلاااام، عمووو سلاااام، داخل که آمد به موهایش دست میکشید که ببینید و ما کلی به به و چه چه که وای چه خوشگل شدی، ماه شدی:)

دست بردم به موهایش و مثلا کندم و گفتم یکمیش مال من آخه خوشگلن، حرص خورد خیلی خیلی حرص خورد،گفت نهههه برای منه و دست برد به موهام و مثلا کندشون و برگردوند به سرش نشد، نشد نتونستم بوسش نکنم:)

بستنی را برایش بازکردم کمی که گذشت حسابی آب شده بود نمی دانست چگونه بخوردش رفتم یک قاشق آوردم و کمک‌اش کردم بخورد، یک قاشق بستنی در دهانش می‌گذاشتم یک دانه هم بوسش می‌کردم و می‌گفت: عمه هستنی سرده و نام نام نام:)

دست و صورتش را شستم لبخند زد و رفت ماشین‌هایش را آورد نشانم دهد.

بهش گفتم بگو فاطمه، عممهه فااططممه بگوو

سر بلند کرد گفت عمه آطمه و دستهاشو باز کرد خودشو پرت کرد توی بغلم و من از ذوق بغض کردم و اگر بگم گریم گرفت نمی‌گید چه عمه‌‌ی لوسی؟! 

  • جهانِ هیچ

173

جمعه, ۱۷ ارديبهشت ۱۴۰۰، ۰۶:۳۴ ب.ظ
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۷ ارديبهشت ۰۰ ، ۱۸:۳۴
  • جهانِ هیچ