جهانِ هیچ

یک عدد جهانِ پر از هیچ

رد دادگی تا کجا؟! [بروزرسانی شده :( ] [[بروزرسانی تر شده :(( ]]

امشب برادزاده ها مهمون خونمونن و انصافا دارم خل میشم و به معنی واقعی کلمه رد دادم دیگه.... دو تا مداد شمعی قدیمی داشتم که از نسل دایناسور های پرندن و بدردم نمی خوردن رو دادم دستشون و گفتم اینا توش جایزه داره باید اونقدر باهاشون نقاشی بکشید تا هی کوچیک بشه به جایزش برسید شاید باورتون نشه اما الان نیم ساعت مشغول کشیدن هستن و خونه ساکته اما هنوز گرد و غبار فضا ننشسته به امید اینکه در همین وضعیت خوابشون ببره :)

 

 

میتونستم گوشی بدم دستشون اما این که نشد خلاقیت در گول مالیدن سر بچه برای ساکت کردنشون ..... تازه ما تجربه داریم بچه رو گذاشتیم تو سبد و هی شوتش کردیم به هم البته از فاصله ای نزدیک و ارتفاع کم :)..... ولی جذاب ترینش اینه که شبا سایه بازی راه بندازی براشون قیافه هاشون رو نمیبینی ولی صداش قش قش خندیدنشون کلی ذوق داره =)...... بماند این که وسطاش داستان ترسناک میشه و باید به خاطر اینکه همسایه از صدای جیغشون نیاد تذکر بده دوباره داستان رو پر عطوفت کنی ..... مچل بازی هم پتانسیل بالایی داره برای سوژه کردن و خندیدن به بچه ها ...... الان که خونه ها کوچیک شده ، من یادمه بچه بودم تقریبا 5 سالم بود خونه ای داشتیم که حیاطش صد متری بود و دم عید فرش شستن تو حیاط و آب بازی خیلی کیف میداد .... یه پاروی بزرگ داشتیم و همه جا پر از کف بود می نشستیم رو پارو و بزرگترا سُرمون میدادن میرفتیم تا ته حیاط میخوردیم به دیوار ..... بله مجمع رد دادگان ماییم :))) =))) ..... اما الان یه دونه از اینا خریدیم برای یه حیاط کوچولو اونقدر هم لوس بازی درمیارن تو چله تابستون وسط گرماس خرما پز که وای سرده وای فلان که مجبور میشیم پر از توپش کنیم بشه استخر توپ آخرش هم سوراخش کنن و نابودش کنن توپاش پخش بشه زمین ..... همین الان که من دارم می نویسم تو اتاقم زیر میز 7 تا توپه و یه دونش هم بادش خالی شده ......قبلا ما لوبیا میکاشتیم می نشستیم به انتظارش تا سبز شه الان بچه ها نهایتا میشینن به انتظار دراومدن عروسک ابری از لوبیای سحر آمیز.

 

 

منتظر نسل 1400 هستم ببینم اونا چجورین :)

 

هر چی در موردشون گفتم رو فراموش کنید و به این عکس توجه کنید جز اینا کی میتونه چنین دسته گلی رو آب بده؟؟؟

 

لپ‌تاپ‌پودر شده :(

 

انصافا من الان سر به کدوم بیایون بذارم با این خسارتشون خوبه؟!دیشب که یه چیزی شد نتونستم درست و درمون بخوابم اینم از امشب که کلا خوابم نبرد ....

اگز بگم از غصش گریه هم کردم نمیگین این لوسه؟!

 

 

۱۲ نظر ۱۵ موافق ۰ مخالف

مرحوم حاج آقا حسن راستگو

رو که همه میشناسین و با شیوه درس دین دادن شیرین و جذابشون آشنایی دارین :)

از سمت مسجد اعظم که وارد حرم میشدیم البته در زمان های خاصی از روز ،می دیدیمشون که نشستن پشت میز توی حجره انتظامات مسجد اعظم و این خودش کلی روحیه بود اما حالا که از جلوی حجره رد میشیم ....

دلمون تنگ شده براشون ؛ خدا رحتشون کنه!

۷ نظر ۹ موافق ۰ مخالف

صدای پای پرتغال میاد :)

یک پرتغال دو نفره را گذاشته جلویم که برایش پوست بگیرم .... چاقو را که در پوستش فرو بردم و عطرش در فضای اتاق پیچید ناخودآگاه رفتم به سال اول دبیرستان  .... درست روز های شنبه یکی درمیان ریاضی و فیزیک داشتیم ..... من همیشه پرتغال اش را می آوردم ..... سادات هم سیب اش را .... چاقو را از بچه ی خلاف کلاس میگرفتیم که رام ما دو عدد جوجه فنچ پر شیطنت مدرسه شده بود ..... (راست کارمون بود برای دعواهای دم آبخوری با سال بالایی ها) .... 40 دقیقه آخر کلاس جدا طاقت فرسا بود ..... اگر سیب و پرتغال ما دو نفر نبود که پوست بگیریم و عطرش در کلاس بپیچد و مغز ها به کار بیفتند و نوای "صدای پای پرتغال می آید" طنین انداز شود و بعد هم با دست های چرک دست به دست کنیم همه میل کنن قطعا کارمون به دارالمجانین کشیده میشد.

۱ نظر ۸ موافق ۰ مخالف

هشدار! این پست حاوی عکسی از صاحب این وبلاگ است.

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

استاد 13 ساله!

شروع کردم به نوشتن خاطراتی که هر چی عمر بیشتر بشه کمتر جزئیاتش یادم میاد الان رسیدم به وقتی دیپلم طراحی و دوختم رو گرفتم در حالی که داشتم برای کنکور هنر میخوندم و همینطور  آزمون حوزه خیلی پر رو رفتم پایگاه بسیج محله و وقتی شنیدم مربی خیاطی ندارن گفتم من هستم و خب اولش تحویلم نگرفتم ولی به هر لطایف الحیلی که بود قبول کردند اما با قیمت بسیااار ناچیز ولی برام مهم نبود من میخواستم آموخته هام رو محک بزنم.

وقتی رفتم خونه و به مامانم گفتم که چه چیزی رو قبول کردم اولش هنگ کرد رفت در قابلمه رو برداشت اومد نگاهم کردم و در یخچال رو باز کرد خواست بذارتش تو یخچال که متوجه شد قضیه از چه قراره و تا ده روز بعدش که شروع کلاس های تابستونی بود سعی داشت راضیم کنه برم انصراف بدم اما این کار رو نکردم و تازه زنداداشم رو هم ثبت نام کردم تو کلاس خودم .

شب روزی که فرداش اولین روز کلاسم بود تازه یادم اومد یه نگاهی به کتاب های الگو و دوختم بکنم ببینم اصلا چه خبره :) و خب صبح هم خواب موندم و یک ربع دیر رسیدم سرکلاس.

15 هنرجو داشتم وقتی خودم رو معرفی کردم اولین سوالی که ازم پرسیدن این بود که : استاد شما چند سالتونه؟ گفتم 17 

با خودم گفتم الان میگن ما فکر کردیم مثلا 20 سالتون باشه اما گفتن واقعا؟؟ما فکر کردیم کمتر باشین! پرسیدم مثلا چه قدر؟ گفتن :13

باید بگم انگار که لیوان آب یخ و پشتش آب جوش ریختن روی مغزم و ترک برداشتم اما به روی خودم نیوردم و شروع کردم درس دادن خب از جلسه دوم فقط 6 نفر از اون جمعیت اومدن سر کلاس و بقیه انصراف داده بودن اما اصلا مهم نبود من پرقدرت به تدریسم ادامه دادم و خیلی لذت بخشه که میبینم زنداداشم برای بچه هاش لباس میدوزه و هنرجوهای دیگه هنوز هم هروقت من رو میبینن میپرسن استاد دوره پیشرفته نمیذارید؟!

کوچکترین هنرجو 25 سال داشت و بزرگترین 40 سال تعادل رفتاری برام خیلی سخت بود خب 25 ساله زودتر یاد میگرفت و دوست داشت سریعتر درس بعدی رو یاد بگیره  اما 40 ساله رو باید براش صبر میکردم تا متوجه بشه و انتظار دوره کردن داشت .

ایجاد صمیمیتی که باعث نشه هنرجو فکر کنه چون سنم کمه میتونه مثل دوست صمیمیش باهام رفتار کنه و حرمت ها از بین بره ولی در حین حال کلاس سرد و خشک نباشه هم مسئله ای بود برای خودش و خیلی چیز های دیگه ...

الان در آستانه 22 سالگی وقتی به اون روز ها فکر می کنم خیلی خوشحالم و خیلی مرور این خاطرات برام لذتبخشه ، از همه چیز لذتبخش تر اون حس اعتمادی هست که بهم شد و البته من هم بدون نتیجه نذاشتم .

 

۱۲ نظر ۲۲ موافق ۱ مخالف
About me
گر مرا هیچ نباشد نه به دنیا نه به عقبی
چون تو دارم همه دارم دگرم هیچ نباید!

#رَبِّ


طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان