جهانِ هیچ

یک عدد جهانِ پر از هیچ

غلبه بر خشم خویش

مامان از دیروز ظهر نیست تاااا امشب.....مسئولیت خانه با من است .... سه ساعت بعد از رفتن مامان خواهر حرکتی زد که هر کس جای من بود همان لحظه از خجالتش در می آمد .... بشدت عصبی شده بودم .... اما مثل همیشه سکوت کردم و هر چه صدایم زد جواب ندادم ..... کلی اصرار کرد و التماس و من با اکتی خنثی فقط نگاهش میکردم .... از چشم هایش مشخص بود که منتظر است هر لحظه منفجر شوم و کارش را جبران کنم .... اما من فقط سکوت کردم و بی محلی ، طولی نکشید که معذت خواهی کرد و گفت فقط با من حرف بزن باشه ؟ گفتم باشه.....و خیالش راحت شد اما بغض داشت....باور کنید من راضی نبودم که اذیت بشه اما به هر حال باید عکس العمل و نتیجه رفتار اشتباهش رو میدید.

۶ نظر ۱۶ موافق ۱ مخالف

دروغ شاخ و دم نداره

حالا شما هر چقدر دوست داری براش توجیه و استدلال بیار نفس کار زشتت که عوض نمیشه.

پدر از اون سر دنیا زنگ زده به خواهرم میگه بعد از تایم درس خوندت کار مفید انجام بده فقط تو گوشی نباش!

خواهرم مقدمه کتاب منطق رو باز کرده میگه کار مفید هم میکنم کتاب میخونم و بابا هم میگه آفرین ...

منم که خبیث اومدم وسط حرف گفتم بابا هر شب دو صفحه کتاب رو براتون وویس میگیره براتون میفرسته اینجوری شما هم کتاب خوندین :)

واقعا به من ربطی نداره میتونست بگه بله بابا راست میگی باید برنامه ریزی کنم وقتم تلف نشه =)

۸ نظر ۱۵ موافق ۳ مخالف

امیر : تا سیزده بدر به شما فکر می‌کنم ...

بعد سیزده بدر دیگه به شما فکر نمی‌کنم

چون درسام شروع می‌شه...

هشتگ_امیر

هشتگ_وضعیت_سفید

 

 

الان وضعیت اکثریت ملت ایران همینه :) خصوصا محصلین ، معلمین ، مشتغلین ادارات :)

۶ نظر ۱۵ موافق ۰ مخالف

و ما أدراک درد شبانه ؟

نصفه شبی از قلب درد دارم خل میشم .... رفتم حیاط به گلا آب دادم .... از تو ظرف آجیل فندق سوا کردم .... جورابامو از تو کشوی خواهرم کشیدم بیرون و جاساز کردم توی کشوی خودم .... نشستم حاشیه هایی که به کتابا نوشتم رو میخونم ....شر شر از خجالت عرق میریزم و پاکشون می کنم ..... سس شکلات خوردم با نون .... اون قرصی رو که فشارمو میندازه خالی کردم تو ظرف شویی .... قرآن خوندم با ترجمه روان علی ملکی ..... ساعت گوشی رو تنظیم کردم برای ساعت  ۸‌ و نیم ، ۹ ، یک ربع به ۱۰ ، ۱۱ ، ۱۲ و نیم و ۱۳ روز شنبه که زنگ بزنم بیمارستان ببینم این آقای دکتر پس کی میخواد من رو به آرزوی کوهنوردی ، دویدن ، خوردن بستنی با خیال راحت ، ۵ دقیقه یک نفس صحبت کردن ، از ۵ صبح بیدار شدن و بیدار ماندن تا ۱ شب بدون خستگی برسونه.

خسته شدم واقعا!

دلم واقعا برای روزهایی که حتی اگر ۴ صبح میخوابیدم ۵ بیدار بودم و رسما آغاز کار و فعالیتم بود تنگ شده ،برای روزایی که مامان مسئولیت خونه رو بسپره بهم و بره اصفهان خونه خاله تنگ شده ، برای وقتایی که اکسیژن نسبتا خوب به چشمام میرسید و میتونستم سه تا کتاب رو همزمان بخونم تنگ شده ، دلم واقعا کوه میخواد کاش یکی بیاد منو ببره :(

 

کاش من جای این دختر بچه بودم :)

دریافت

 

 

۱۱ نظر ۱۰ موافق ۰ مخالف

حرم ، چهارراه بازار ، صفاییه ، بلوار صدوقی ، میدان مفید ، شهرک قدس ، دانشکده هنر

دلم برای این مسیر پر پیچ خمی که منتهی میشه به دانشگاه تنگ شده

ایستگاه اتوبوس دانشگاه درست مقابل گنبد طلایی حرم دقیقا وقتی که آفتاب داره از پشت گنبد طلوع میکنه ...چهار راهی که یک سمتش به حرم میرسه .... خیابان شهدا یا همون صفاییه رو فقط به خاطر کتاب فروشی هاش و کافی شاپ دنیای کتاب دوست دارم وگرنه که پاساژ هاش چنگی به دل نمی زنه .... بعد از اون میرسیم به بلوار شهید صدوقی این خیابون رو هم فقط به خاطر بستی فروشی هاش و رستوران هاش دوست دارم وسط های بلوار صدوقی که میرسی به خیابان مهدیه همون رو تا ته بری میرسی به فلکه شهید بستی نه چیزه ببخشید شهید دستغیب :) چون بورس مغازه های بستنی فروشیه اسمشو گذاشتیم شهید بستنی =) .... از اونجا که بگذریم میرسیم به میدان مفید که دانشگاه مفید و فکر کنم مدارس مفید اونجاست، با خیلی از دانشجوهای مفید دوستم به خاطر طرز تفکر و عقاید مسئولینشون تحت فشار هستن به قول خودشون مفید از پایه دست چپی هاست و شکایت داشتن از اینکه توی انتخاب عقاید و دیدگاه هاشون آزادی ندارن (من به شدت از این واژه چپی ها بدم میاد چون از نظر اونها هم ما چپی هستیم  ، بهتره بگیم عقایدشون باهامون فرق داره ، ازادی بیان و عقایده دیگه چه اشکالی داره مگه ؟! و .... بیاید بگذریم) خلاصه آمار زیادی از دانشجو های دانشگاه مفید خط فکری عوض کردن و یواشکی انجمن راه انداختن .... از میدان مفید که بگذریم باید از یه سربالایی رد بشیم که میرسه به شهرک قدس که مثلا بالاشهر حساب و ازش متنفرم نه ته تنها من بلکه اکثر بچه های دانشگاه ازش بدشون میاد و میرسیم به دانشکده هنری که هعیییی دلم میسوزه برای خودمون یک عدد مدرسه ابتدایی رو تبدیل کردن به دانشگاه هق هق هق ... شما چه میدونید دعوای سه رشته معماری ، گرافیک و طراحی لباس سر یه آتلیه یعنی چی؟

 

۳ نظر ۱۰ موافق ۰ مخالف
About me
گر مرا هیچ نباشد نه به دنیا نه به عقبی
چون تو دارم همه دارم دگرم هیچ نباید!

#رَبِّ


طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان